اگه خیابون های تهران زبون حرف زدن داشته باشن فکر میکنید ٣٠ سال دیگه از ٣٠سال قبل چه حرفایی برای گفتن دارن؟
نکته:نظرات بدون سانسور به این پست اضافه میشه و مسئولیت هر نوشته به عهده افرادیه که با نظر های مختلف دیدگاه خودشون رو اینجا ثبت میکنن.
----------------------------------------------------------------------------
حسین میدری:ابراز تاسف میکنن که چرا آدمایی که همه شون با هم هموطن بودن جلوی روی هم وایمیستادن و حاضر بودن به خاطر خواسته های خودشون مث اب خوردن خون همدیگه رو بریزن..
علی مظفر:
نوشیدن شعر ناب هم حد دارد
پیمانه بی شراب هم حد دارد
آغاز امام حسین و بعد آزادی است
بگذشتن از انقلاب هم حد دارد
مهدی استاد احمد:خیابانها می گفتند: نمیدانم چه اتفاقی افتاده است که این روزها همه به دنبال درمان «کیندرد مشترک» هستند!
نسیم عرب امیری:
بگم؟! بگم؟! بگم؟! چی می گفتن
نخیر ! نمی گم چون "مسئولیت هر نوشته به عهده افرادیه که با نظر های مختلف دیدگاه خودشون رو اینجا ثبت میکنن"
محمدرضا مهرپویا:
من که فکر نمیکنم چیزی از خیابونا باقی بمونه اما اگه بمونه احتمالا
میگن خس و خاشاکم خس و خاشاکای قدیم
رضا حبیبی:
خیابونا مینوشتن.......آدما رومیکشتن
نظرات () همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمیشود
دشوار زندگی
هرگز برای ما
بی رزم مشترک آسان نمیشود ...
نمیتونم چیزی بنویسم هیچ واژه ای به ذهنم نمیرسه اینه که با
ترانه ها فریاد میزنم.بغض و دردم از این خیانت و خون مانع
ایستادگی ام نمیشه.اون درخت سربلند پر غرور که سرش داره
به خورشید میرسه منم منم تو بزن تبر بزن.من به فکر مردن
پرنده هام آخرین ضربه رو محکم تر بزن...
نظرات () کوکوی دوشب مانده از آن ما...
خبر مثل آوار بر خاطر جمعمان فرو ریخت ...
عقاید نوکانتی از آن من
عشق 15 سانتی ازآن تو
شقایق نورماندی از آن تو
حلاوت و بی صبری از آن من
ماکارونی تمبر هندی از آن ما
خیابان شهید قندی از آن ما
قبری که بهش می خندی از آن ما
ذکاوت ورندی ازآن ما
عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نورماندی از آن تو
ز سفره چه می جویی حاتم من
با خودت چه می گویی خاتم من
دیگه واسه چی می جویی ماتم من
بابا تو چه پر رویی خاتم من
اسبتو کجا میبندی بوبوی من
بی چی تو دل می خندی کابوی من
آقا به مویی بندی سرور من
خانم بی چی پابندی شرور من
کوکوی دو شب مانده از آن ما
کپی پدرخوانده از آن ما
خلقت نا خوانده ازآن ما
کپی پدرخوانده از آن ما
دولت شرمنده ازآن ما
کلفتی پرونده ازآن ما
ملی پوش بازنده ازآن ما
دولت شرمنده ازآن ما
انتقاد سازنده ازآن ما
شاااااااااااااااااید که آینده ازآن ما
شاااااااااااااااااااااااااااید که آینده از آن ما ...
عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نورماندی از آن تو
نظرات () اشاره:این شعر ضربی رو برای سال نو رادیو تهران نوشتم .سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید.
سال نو داره میاد پنجره ها رو وا کنید
بعد اون تا میتونید به کوچه اتون نگاه کنید
همه جا پر از درخت و سبزه و جوونه هاست
فصل شادی/فصل خوبی /فصل نوبرونه هاست
همه ی مردم شهر میرن به دیدن بهار
بیا با شادی غم ها رو یه دفعه بزن کنار
اگه قهری تو خدا نکرده با رفیق و دوست
آشتی کن این دم عید تا که نگن چه کینه جوست
همه اتون خوب میدونم سفره ی هفت سین رو چیدین
به سر و صورت و رخت و لباساتون رسیدین
الهی خنده باشه همیشه مهمون دلت
حل بشه تو سال نو الهی درد و مشکلت
سال نو برات مبارک باشه با لطف خدا
نشه خوبی و سلامتی یه وقت ازت جدا
نظرات () سلام به همه
باورم نمیشد که بعد این چند وقت که نبودم این همه پیام
داشته باشم.اول از همه یه خبر بدم من ١٧بهمن عقد
کردم و این مدت هم گرفتار کارهای ازدواجم هستم
واسه همینه که نبودم.بعد اینکه موبایل بنده اساسا به
سرقت رفته و از همین جا میگم اگه اس ام اس نامربوط
تو این مدت داشتید از طرف من نبوده و ازتون عذر
خواهی میکنم.لطفا با گوشی ام تماس نگیرید و اس ام
اس هم ندید تا برم بسوزونمش که حتما اعلام میکنم.این
روزها خیلی سرم شلوغه ببخشید اگه بهتون سر
نمیزنم.دلم براتون خیلی تنگ شده بود.
نظرات () نمیدونم چی صدات کنم؟
اهورامزدا؟الله؟یهو؟پدر مقدس؟
نمیدونم به کدوم یکی از این الفاظ صدات بزنم گرچه برام فرقی نمیکنه.بذار همونجوری که همیشه باهات حرف زدم بگم بذار باز هم بهت رفیق...
این بار باهات کار دارم.مگه رفیقم نیستی؟امشب ازت جواب میخوام امشب میخوام سنگ هامو باهات وا بکنم امشب میخوام تکلیفم رو باهات روشن کنم.پس لطف کن و از تخت شاهی ات بیا پایین.بیا اینجا روبه روم بشین میخوام چشم تو چشم باهات حرف بزنم این بار نمیخوام من سرم رو بندازم پایین و اشک بریزم و تو نبینی امشب میخوام سر بلند باهات حرف بزنم رفیق.اگه نیایی شک میکنم میدونی که؟تو تمام سالهایی که گذشت به همه چیز و همه کس شک کردم حتی به خودم اما تو رو همیشه تو یه تنگ بلوری مثل یه تقدس معنوی حفظ کردم/ مومنانه بهت عشق ورزیدم ورای هر دین و آیینی از روزی که خودم رو شناختم باهات عشق بازی کردم هر لحظه هرجا که بودم.اینا رو میگم که بدونی هنوز تویی که امید جنگیدنمی هنوز تویی که نیروی سر انگشت های استخونی ام برای نوشتنی هنوز تو تمام حجم حنجره امی.پس رفیق از تخت شاهیت بیا پایین خیلی باید تنزل کنی تا ببینی ما واسه صعود چقدر جون میکنیم فرق ما با تو اینه که ما اینهمه ایم و تو یکی با این وجود ما شب و روز خودمون رو به آب و آتیش میزنیم و تو نگاه میکنی یه وقتایی فکر میکنم نکنه دنیا رو از سر تفریح ساختی.فکر میکنم از تنهایی هزاران ساله ات خسته شده بودی نشستی به گل بازی یه مرد ساختی و یه زن و نشستی سالهای تا کنون به تکثیرشون نگاه کردی .من هم حاصل یکی از همین تکثیرهام/ حاصل آب و آتش و شهوت و خلسه و خرخر.اون روزی که فقط یه رویا بودم یه حضور مرموز/ تو بودی که تصمیم گرفتی تو بطن کدوم زن رشد کنم .تو بودی که پوستم رو روشن کردی چشمام رو تیره حتی یه کلمه هم ازم نپرسیدی اصلا میخوام از بهشتت برم یا نه؟حوا رو به جرم سیب چیدن از بهشت بیرون انداختی من رو به چه گناهی؟غیر این بوده که همیشه فروتنانه سر تسلیم فرو آوردم؟غیر این بوده که مثل یه عروسک خیمه شب بازی هر وری خواستی بردیم و من واسه نمایشت تشویقت کردم؟غیر این بوده که تمام دلبستگی هامو یکی یکی ازم گرفتی و گله نکردم؟غیر این بوده که روسپی وار در اختیارت بودم؟حالا من اینجام این پایین یه جایی تو مشرق زمین مهد تمدن و فرهنگ سرزمین عشق های سوزنده/ آسمان آبی /حافظ/مولانا/بوی جوی مولیان آید همی ...بذار بهت بگم این بار کوتاه نمیام این بار به سازت کولی وار نمیرقصم این بار به امید عشق بازی ات از هوش نمیرم این بار ایستادم جلوت /دستم رو دراز کردم و حقم رو میخوام/از تو ... هرچی میکشم از توست/روزهایی که فروغ و فرهاد موسیقی لحظه های بلوغ غریبم بودن تو اومدی گفتی به من اعتماد کن بهت اعتماد کردم و مومن موندم گفتی برام برقص معشوقه ی مشرقی ام رقیصدم گفتی دیوانه شو دیوانه شدم و وقتی خیالت راحت شد که تو رو به عنوان تنها پایگاه معنوی هستی ام انتخاب کردم ناز کردی/از تو ناز و از من نیاز همون قصه ی کهنه ی عاشقان سوته دل.رفیق این بار این من من منم که ایستادم جلوت/میخوای حذفم کن میخوای نگه ام دار/اما باهات حرف دارم همیشه بهت گفتم دوستت دارم همیشه گفتم دلمو شکوندی برو حالشو ببر/شکرت شکرت شکرت/از من تا به حال هیچ شکایتی نشنیدی/یادمه تو روزهای بلوغ نو رسیده ام بهت گفتم من عمیقا تنهام مثل خودت میخوام برای تو باشم بهم یاد بده چه جوری مال تو بشم هر بلایی که سرم اومد گفتم گر همسفر عشق شدی مرد خطر باش /لبریزم از خطر های پی در پی /بهم نگاه کن
چی ازم مونده؟تکیدگی روحم رو ببین/ این بار نه...این بار نمیخوام بیافتم این تنها چیزیه که ازت میخوام بذار بهت بگم اگه زیر پامو خالی کنی به حرمت تمام نون و نمک عاشقانه ام دیگه اسمت رو نمیارم.خودت بگو کدوم راهبه ای اندازه ی من تو رو لمس کرده؟
تمام گلوم پر از فریاد های رها نشده است.این بار میخوام واسه یه بار هم شده سر تو هوار بکشم سر تنها رفیقم مگه دوستم نیستی؟چرا حرف نمیزنی؟چرا هیچ اشاره ای نمیکنی؟کو شونه های امنت برای گریه؟ نگام کن...خسته ام خیلی خسته ام/حتی نمیخوای بیایی همدم خستگی ام بشی؟همه میگن تو شنوای مطلقی /نمیخوام فقط بشنوی باهام حرف بزن چرا مدتیه اشاراتت رو از من گرفتی؟به کدوم گناه نکرده محکومم میکنی؟تو مسئولی در برابر من/ تو من رو پرت کردی تو این حوض لجن بیا وایستا جواب تک تک فریادهامو بده حرف که نمیزنی یعنی نمیشنوی چیزی نشنیدی که جوابی بدی/اگه شنیدی و حرفی برای گفتن نداری خودت بگو به کدوم تعصب محکومت کنم؟با کینه کدوم تازیانه رامت کنم؟میشنوی؟ ببین این منم دخترک آرام مشرقی تو اما نه دیگه... نه چندان آرام نه چندان صبور /گفتی صبوری کن سپیده میاد سالهاست هوای جوونی ام تیره است سالهاست شب مهمون خونه امه کو اون سپیده ی موعودت؟رفیق این بار رو کور خوندی این نه من گذشته ی تا امروزم...لرزهای صدام و گوش کن به ساز ناخوش آهنگ التهابم گوش کن/من زنم/گوشت و خون و عشق/مستانگی و نجابت توامان /قهر و آشتی با هم/من حسرت جهانم/جهان تو/الان سرت به بازی زندگی کی گرمه؟الان ...همین الان بگو کیو کیش کردی کیو مات؟/کیو از بازی جنون آمیزت بیرون انداختی؟/کی؟کجای دنیات همین الان داره تو آتیش قهرت میسوزه؟/به دستات نگاه کن خون چند نفر دستاتو رنگی کرده؟کجای دنیا نوزادی رو با حسرت و فقر از زایشگاه زنی به کثافت خونه ات انداختی؟/آره عصبانیم /از تو از عدالت بی تفکرت/از منطق بی منطقی ات/امشب ازت جواب میخوام این بار با عشقم/گلم/نازنینم/نمیتونی گولم بزنی/نمیتونی واسه راحتی خودت هی برام نسخه ی صبوری تجویز کنی/صبر کنم که تو به گل بازی سرخوشانه ات مشغول باشی؟/به تمام مقدسات/به حرمت تمام هم آغوشی هامون/به صداقت دیوانه وارم در برابرت/میرم/اسمت رو نمیارم/میبینی کجام؟/نمیخوام وزیر بازی شطرنجت باشم/ نمیخوام غلام حلقه به گوشی باشم که تمام عمرش فقط از دنیاش تصویری از کفش های اربابش تو ذهنشه/میخوام سرم رو بالا بگیرم/مگه اون همه فرشته رو مجبور نکردی به من سجده کنن؟مگه نگفتی من شاهکار و اشرف اسباب بازی هاتم؟/این چه اشرفیه؟خودت بگو؟همه اون سجده ها یه بالماسکه از سر مستی تو بوده یا نه؟/دیدی کمه شیطان رو انداختی به جونمون.../خود دنیات کافی نبود؟/چرا من باید زجر بکشم تا رستگار بشم؟/چرا مثل یه پدر مهربان من رو ارشاد نمیکنی؟پدر مقدس!!!خسته ام خسته ام خسته ام /نمیخوامت اینجوری نمیخوامت/حتی انگشت هام دیگه نای نوشتن این فریاد رو ندارن/تمام سلول هام دارن تو رو داد میزنن و تو همچنان مشغول بازی/برگ برنده ات رو گذاشتی واسه کی؟رستاخیز؟که میخوای از موهای بلندم آویزونم کنی؟که با مارهای چند سرت میخوای بیافتی به جون اندامم؟میخوای وقتی میسوزونیم با برگ برنده ات خودت رو باد بزنی و نگام کنی؟آره ؟نمیدونم رفیق نمیدونم چی تو سرت میگذره/دیگه به دلت اهمیت نمیدم/این منم /آخرین توانم رو گذاشتم تو مشتم و فقط میخوام پیش برم دارم بهت هشدار میدم رفیق از سر راهم برو کنار مشته دیگه یه وقت دیدی خورد بهت/یا همراهی ام کن یا برو ...این اتمام حجتم با توئه/به خدایی خدات خدا خودت رو بهم ثابت کن رفیق ...
نظرات () |
اشاره:یکی از علایق زندگی من حس بچگانه است واسه همین یه وقتایی واسه بچه ها شعر مینویسم راستش شعر های کودکم رو خیلی دوست دارم به خصوص این یکی رو:
امشب تو خونه ما اومدن چن تا مهمون یه مادر و یه پدر یه بچه ی بی دندون بچه ی مهمون ما کنار من میشینه به من میخنده ...انگار دوست خوبم همینه شیرین و بازیگوشه این بچه ی بی دندون خوبه و شاد و زیبا مثل گلای ایوون توی حیاط تو باغچه میدوه دنبال من مثل یه بچه آهو که میدوه در چمن دوستش دارم یه دنیا برام خیلی عزیزه یه بچه ی مودب بچه ای که تمیزه چه خوبه توی بازی وقتی میشه برنده یه بچه ی بی دندون از ته دل میخنده. |
نظرات ()
به آسمان نگاه میکنم
شاید ستاره ای
تو نیستی
آسمان تاریک تاریک است ماه من ...
نظرات () اشاره:بعد از نوشتن شعر یاد داشت های یک دختر دم بخت تصمیم گرفتم آرزوهای یک پسر دم بخت رو هم بنویسم که میخونید.
اینچنین گفتا جوانی با خدا
همسری زیبا بکن بر من عطا
دختری در پاکدامانی چو آب
دختری از جنس نور و آفتاب
مهربان و درس خواننده بی بدیل
عاشقم گردد سریعا بی دلیل
دختری از هر نظر صاحب کمال
مثل شیرین دختر سید جمال
ای خدا یاری بده بر بنده ات
تا نباشم لحظه ای شرمنده ات
کار خوبی هم برایم کن ردیف
با حقوقی خوب یک شغل شریف
یک پژو یا پاجرو یا گلف و گل
ماکسیما –ماتیز-در کل یک اتول
لطف کن بر من ببخشا خوب من
خالق یکتا و ای محبوب من
ای خدا باشم کمی در اضطراب
توی کوچه میشود ماشین خراب
گربه می آید و چنگش میزند
گند بر ماشین و رنگش میزند
از برای حفظ ماشین ای عزیز
خانه ای ده با حیاطی تر تمیز
چادر ماشین نمیخواهم خدا
میکنم آن را ز خواهش ها جدا
میدهم شیرین بدوزد چادری
بهر آن ماشین رنگ آجری
حلقه ای زیبا برای ما بخر
خرج محضر نیز از یادت نبر
چون به اینجا حرفهای او رسید
بانگ حق را آن جوان اینسان شنید:
هرچه را خواهی برای زندگی
خواستی تو بی کمی شرمندگی
فرض کن جای منی اینک خدا
کین همه مخلوق داری پر ادا
هرکدام از تو بخواهند این و آن
بی تامل بی تلاش و بی امان
یک نفر ماشین یکی خانه و کار
لیست میگردد برای کردگار
از تومن حرکت نمیبینم به راه
پس تو هم از من دگر چیزی مخواه
ورنه من با این همه حسن و کمال
خود بگیرم دختر سید جمال!!!
نظرات ()
اشاره:این مطلب متن یه آیتم رادیوییه که برای برنامه شب یلدای رادیو جوان نوشته بودم و تو ویژه برنامه شب یلدای سال ٨۴پخش شد.
چو آمد شب اول ماه دی
درون خانه ما شد اینگونه طی
قصه قصه شب یلدای پارساله که پدرم حالش بد شده بود.اصلا بذارید براتون بگم ماجرا از چه قرار بود.پارسال شب یلدا پدرم در حالی که از گرونی آجیل و میوه شب یلدا مینالید همه اعضای خانواده رو دور هم جمع کرد و بعد از کلی سخنرانی در این باب حرفاش رو اینطوری ادامه داد:
که گر میهمان آید از راه دور
وگر خواست آید در این جا به زور
نبیند گشایش ز درب سرای
و تا صبح در کوچه ماند به جای
اگر در زند یا که بر سر زند
و بر گونه و سینه بهتر زند
اگر هم فرستد به صد مسج
همان آدم رند و زشت و سمج
نباید بسوزد برایش دلت
که چون آید او صد شود مشکلت
که آجیل و میوه شده بس گران
و این جیب من خالی از یک قران
به حال من عاجز دردمند
من بینوا و من کارمند
مرا نیست میلی که زاری کنید
برای من خسته کاری کنید
و آن کار این باشد اهل سرا
ببینید آشفته حال مرا
چرا وقتمان سهل و آسان رود؟
همه مالمان بهر مهمان رود؟
حرفای پدرم که به این جا رسید از شدت فشار عصبی بیهوش شد.من و مادر و خواهر وبرادرم رفتیم بالا سر پدرم و هر کدوم به زبانی اون رو دلداری میدادیم اما این وسط حال مادرم از همه بدتر بود و در حالی که به شدت گریه میکرد به پدرم گفت:
الا نازنین شوی نیکو سرشت
نکن اینچنین باشد این کار زشت
نکن چهره ی خویش را پر ز درد
مکش از درون سینه ات آه سرد
نکن اینچنین موی خویش از سرت
فدای سر طاس تو همسرت
در این شب که رو شسته با رنگ قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
چرا تن به تن سر به کشتن دهیم؟
و دارایی خود به دشمن دهیم؟
درست است مهمان حبیب خداست
ولی اینچنین آمدن نارواست
با حرفای مادرم پدرم کم کم به هوش اومد و فقط یه جمله گفت:
دلم خون شده از برای انار
برایم کمی هندوانه بیار
مادرم به آشپزخونه رفت و با یه سینی و چندتا بشقاب و چنگال و چاقو اومد و هندوانه شب یلدا رو قاچ کرد اما تا چشممون به هندوانه افتاد ماتمون برد چون چیزی که میدیدم بیشتر شبیه طالبی بود تا هندوانه خلاصه این شد که اون شب یلدا رو با گرفتن فال حافظ و شکوندن تخمه آفتابگردون به صبح رسوندیم.درسته اون شب شب پر ماجرایی بود اما خیلی خوش گذشت انقدر که تصمیم گرفتیم امسال هم مثل پارسال یه شب یلدای ساده داشته باشیم و بابا هم قول داد که دیگه غش نکنه.
نظرات () وقتی بچه بودم فکر میکردم هر کاری رو که آدم بزرگ ها
نمیتونن انجام بدن من میتونم.مثل پرواز کردن یا با پرنده ها حرف
زدن و هرکار دیگه ای.مادرم تازه رفته بود و یه پارچه قشنگ
خریده بود و واسه خودش دامن دوخته بود و برای اولین بار بود
که شسته بودش و رو پشت بوم آویزونش کرده بود.از مدرسه
که برمیگرده میبینه دامن رو باد برده کلی غصه میخوره.منم که
تو عالم رویای بچگی ام واسه خودم همه فن حریف بودم
میشینم و یه عالمه کاغذ رو ریز ریز میکنم و تو یه کیسه هم قد
خودم کشون کشون وقتی مامان در خواب بعد از ظهر بود میبرم
پشت بوم و با یه حالت فرشته نجات گونه داد میزنم:آهای باد این
کاغذها رو بگیر و دامن مامانم و پس بده.بعد مشت مشت کاغذها
رو پخش کردم تو هوا.اول که کاغذها تو هوا میچرخیدن پیش
خودم کلی خوشحال بودم که الان جناب باد با گرفتن این کاغذها
دامن مامانم رو با احترام پس میده.تو همین رویا بودم که یهو
صدای جیغ اشرف خانم رو شنیدم از پشت بوم تو حیاط سرک
کشیدم دیدم اشرف خانم داره رو به آسمون بد و بیراه میگه بعد
که دقت کردم دیدم همچین حرفاش بی ربط به کار من نبوده.نگو
همون لحظه که من داشتم کاغذ تقدیم جناب باد میکردم اشرف
خانم هم اومده بود حیاط تا مامان دوز هاش رو از رو بند رخت
برداره که یهو یه عالمه کاغذ ریزه میریزه رو سر و کله خودش و
مامان دوزهاش.اشرف ول کن نبود همونجوری که کاغذها رو از
خودش و لباس هاش میکند با صدای درشتش به من بد وبیراه
میگفت.وقتی که اشرف خانم با او اون قیافه اومده بود دم در و
در حین اینکه مامان دوزهای بزرگش رو انداخته بود رو دوشش و
موهای بلندش رو باز کرده بود و داشت دوباره با خودکار بیک
میبست و به جون مامانم غر میزد رو یادم نمیره نه حالت اشرف
رو نه قیافه مامانم رو .این دفعه بر خلاف دفعه های قبل مامانم
یه گوش مالی حسابی بهم داد که ایناش رو اصلا یادم نمیاد.اما
هنوز که هنوزه نفهمیدم اشرف خانم چطوری موهای به اون
بلندی اش رو با یه دونه خودکار بیک میبست!اما اون روز از اون
اتفاق یه درس گرفتم اینکه باد هیچوقت چیزی رو که میگیره پس
نمیده یه چند وقت بعد که بادبادک نارنجی ام رو هم باد برد از
نتیجه ای که گرفتم مطمئن شدم.
------------------------------------------------------------------
اشاره:این عکس دو سالگی منه.آخه اون روزی که گفتم هیچکی نبود که ازم عکس بگیره اصلا کی فکرش رو میکرد من یه روزی تصمیم بگیرم در مورد اون روز چیزی بنویسم این شد که گفتم حداقل یه ورژن از گریه ام رو بذارم.

نظرات ()
اشاره:چک نویس هایم پر است از یاد داشت های نا تمام مثل این:

پر از سکوت مبهمه خلوت خالی شبام
نمیدونم که من کیم؟نمیدونم اهل کجام؟
ساعت انتظار من تو سینه سنگین میزنه
سوز غریب غربتم یه ساز غمگین میزنه
خسته شدم خسته شدم از این روزای بی کسی
بیا به انتظار من وقتشه از راه برسی...
نظرات ()