دست های جوهری یادداشت های خط خطی
مژگان افروزی
 
 
موضوعات

 
____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

فروردین ٩٠

امرداد ۸٩

دی ۸٧

آذر ۸٧

آبان ۸٧

مهر ۸٧

____________________
مطالب اخير

نامه به بادکنک نارنجی

خونه اونجاست هنوز

بیشتر بتاب

من و اشرف خانم و جناب باد !!!

یاد داشت های نا تمام

میخواهم کودک بمانم

جعبه مداد رنگی

وقتی بچه بودم

کودکانه

____________________
نويسندگان

مژگان افروزی

____________________
صفحات وبلاگ

یاد داشت های پراکنده

____________________
لينك دوستان

زهرا موسوی (فیتیله)

مهدی آزاده

حمید بهادری

رحیم رسولی

نیما دهقانی

مهدی استاد احمد

خالو راشد انصاری

ارمغان زمان فشمی

علی حسینی جغد لجوج

عبدالله فضلی حکایت مدام

شکلات تلخ با لادن خاقانی

بلوغ کلمات با مژگان مشتاق

قصر قفس با امیر حسین توکلی

طنز کاغذ قیچی نسیم عرب امیری

سال های تا کنون عبدالجبار کاکایی

دکتر هوهولوهو یا همایون حسینیان

بوالفضول الشعرا یا سعید سلیمانپور ارومی

با من سخن از عشق نگویید مانی جمشیدی

یادداشت های خط خطی مژگان افروزی

یک ساحل پر از شعر(حسین میدری)

کمی تا قسمتی جدی با رضا رفیع

دل نوشته ها با معصومه پاکروان

ابوالفضل رنجبر راد مولانا بد پیله

روشول کثافتی برای نظافت

آپلود عکس در نایت اسکین

دل نوشته های ندا اظهری

میخواهم باشم با ثمین

متولد ماه مهر با زهرا

باران امید با مهرداد

سید ابراهیم نبوی

وحید پور داد

خلیل جوادی

سعید نوری

سمنو واره

پسر نوح

رندانه

آواز چگور

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


 
 
 
 

۱۳٩٠/۱/٢٢

نامه به بادکنک نارنجی


اشاره:این نامه رو وقتی نوشتم که از پنجره هواپیما به ابرهای انبوه اطراف نگاه می کردم نوشتم

 


نامه به بادکنک نارنجی:

سلام بادکنک نارنجی که یک روز دست کودکی مرا رها کردی و به سمت آسمان پرواز کردی.
آن روز من با قدم های کودکانه ام تمام پله ها را دویدم تا شاید بتوانم در پشت بام بازهم دست تو را بگیرم/ولی تو رفتی و من با اندوه بسیار رفتنت را تماشا کردم/در باد می رقصیدی و به سمت کوه ها می رفتی.
مادر می گفت که تو را با گاز سبک باد کرده اند و من نمی دانستم این گاز سبک چیست که میان دست های ما فاصله انداخته.
امروز بعد از گذر روزهای دور از آن روزی که رفتی بر فراز آسمان ها در حال پروازم... در جایی بسیار دور تر از مرزهایی که مرا رها کردی.
بادکنک نارنجی بعد از گذشت این همه سال هنوز که هنوز است هر وقت به آسمان نگاه می کنم به خودم می گویم شاید همین حالا از فراز این آسمان بادکنک نارنجی رقص کنان به سمت من بیاید.
حالا که روی این ابرهای درهم پرواز می کنم بازهم فکر می کنم شاید با شیطنت از پشت این همه سپید و آبی پیدایت شود.
تصویر روزی که رفتی و من رفتنت را با دلتنگی از روی بام خانه نگاه می کردم هیچوقت از خاطر من محو نشد.
بادکنک نارنجی نمیدانم بعد از گذر این همه سال در کجای این جهان هزار توی رنگ به رنگی اما می دانم هر کجا که هستی هنوز که پرواز می کنی با آن نارنجی پرتقالی ابرها را به رقص می آوری و من هر وقت به آسمان نگاه می کنم تصیر تو با آن نخ سفید در ذهنم نقش می بند


 

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٩/٦/۱

خونه اونجاست هنوز

دیشب به کوچه ی کودکی هایم سر زدم.خانه ای که نماد خانه است برایم.خانه ای که چنان با روحم پیوند دارد که هنوز که هنوز است بوی برگ های درخت توت مجنون اش در فضای ذهنم پراکنده است.خانه ای که جزییات اش بعد از گذشت این سالها در روح و جان وعاطفه ام آنچنان پر رنگ و زنده است که هنوز در رویا ها و خواب هایم اگر نمادی از خانه باشد خانه ی کودکی هایم است در آن خیابانی که اتوبان امام علی بی رحمانه بن بست اش کرده انگار خاطره ی کودکی ام را به دو نیمه تقسیم کرده باشند.

روزی که سیل برگردان را خشک می کردند از خود نپرسیدند که پای چند کودک از گذر این رود بریده خواهد شد؟روزی که کوچه ی کودکی ام را به زخم اتوبان بن بست می کردند هرگز فکر نکردند که روح کودکی هنوز در این کوچه مشغول بازی است.

دیشب به کوچه کودکی ام سر زدم.کوچه ام خانه ام هم بازی هایم...

خانه ی کودکی هایم را به جرم کهن سالی کوبیده بودند .تیر آهن های چیده شده روی هم با پوزخندی زهر آگین به تماشای اشک هایم نشسته بودند.از خانه ای که تمام دلخوشی ام از روزگار سرخوش کودکی ام بود تنها بخشی از در حیاط باقی مانده بود .ماتم تمام روزهای بزرگ سالی ام که درهای بسته ی همان خانه ی قدیمی تسکین اش بود بر دلم سنگینی می کرد.به یاد مریم افتادم که شبانه و بدون خداحافظی از محله امان رفت.وحید را به خاطر آوردم که در جوانی از دست رفت.مادر وحید که همسایه ی دیوار چپ خانه ی ما بود در ماتم وحید دیشب پیر و خسته تر از سه سال پیش که در آغوشش در غم وحید زار می زدم بود.خانه ی مریم که همسایه دیوار راست خانه ی ما بود سالها است که تقسیم شده .از آن خانه ی بزرگ تنها باغچه اش باقی مانده بود.حیاط و باغچه ی خانه مریم را عید که به دیدن کوچه رفته بودم دیدم.بر دیوار خانه ی آقای آیینه وند پارچه ی سیاه آویخته بودند.مرده بود...

و من هنوز در اندوه خانه ی زیبای کودکی _خوشبختم گریانم.

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٧/۱٠/٢۱

بیشتر بتاب

به آسمان نگاه میکنم

شاید ستاره ای

تو نیستی

آسمان تاریک تاریک است ماه من  ...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٧/٩/٢٦

من و اشرف خانم و جناب باد !!!

وقتی بچه بودم فکر میکردم هر کاری رو که آدم بزرگ ها

نمیتونن انجام بدن من میتونم.مثل پرواز کردن یا با پرنده ها حرف

زدن و هرکار دیگه ای.مادرم تازه رفته بود و یه پارچه قشنگ

خریده بود و واسه خودش دامن دوخته بود و برای اولین بار بود

که شسته بودش و رو پشت بوم آویزونش کرده بود.از مدرسه

که برمیگرده میبینه دامن رو باد برده کلی غصه میخوره.منم که

تو عالم رویای بچگی ام واسه خودم همه فن حریف بودم

میشینم و یه عالمه کاغذ رو ریز ریز میکنم و تو یه کیسه هم قد

خودم کشون کشون وقتی مامان در خواب بعد از ظهر بود میبرم

پشت بوم و با یه حالت فرشته نجات گونه داد میزنم:آهای باد این

کاغذها رو بگیر و دامن مامانم و پس بده.بعد مشت مشت کاغذها

رو پخش کردم تو هوا.اول که کاغذها تو هوا میچرخیدن پیش

خودم کلی خوشحال بودم که الان جناب باد با گرفتن این کاغذها

دامن مامانم رو با احترام پس میده.تو همین رویا بودم که یهو

صدای جیغ اشرف خانم رو شنیدم از پشت بوم تو حیاط سرک

کشیدم دیدم اشرف خانم داره رو به آسمون بد و بیراه میگه بعد

که دقت کردم دیدم همچین حرفاش بی ربط به کار من نبوده.نگو

همون لحظه که من داشتم کاغذ تقدیم جناب باد میکردم اشرف

خانم هم اومده بود حیاط تا مامان دوز هاش رو از رو بند رخت

برداره که یهو یه عالمه کاغذ ریزه میریزه رو سر و کله خودش و

مامان دوزهاش.اشرف ول کن نبود همونجوری که کاغذها رو از

خودش و لباس هاش میکند با صدای درشتش به من بد وبیراه

میگفت.وقتی که اشرف خانم با او اون قیافه اومده بود دم در و

در حین اینکه مامان دوزهای بزرگش رو انداخته بود رو دوشش و

موهای بلندش رو باز کرده بود و داشت دوباره با خودکار بیک

میبست و به جون مامانم غر میزد رو یادم نمیره نه حالت اشرف

رو نه قیافه مامانم رو .این دفعه بر خلاف دفعه های قبل مامانم

یه گوش مالی حسابی بهم داد که ایناش رو اصلا یادم نمیاد.اما

هنوز که هنوزه نفهمیدم اشرف خانم چطوری موهای به اون

بلندی اش رو با یه دونه خودکار بیک میبست!اما اون روز از اون

اتفاق یه درس گرفتم اینکه باد هیچوقت چیزی رو که میگیره پس

نمیده یه چند وقت بعد که بادبادک نارنجی ام رو هم باد برد از

نتیجه ای که گرفتم مطمئن شدم.

------------------------------------------------------------------

اشاره:این عکس دو سالگی منه.آخه اون روزی که گفتم هیچکی نبود که ازم عکس بگیره اصلا کی فکرش رو میکرد من یه روزی تصمیم بگیرم در مورد اون روز چیزی بنویسم این شد که گفتم حداقل یه ورژن از گریه ام رو بذارم.

پيام هاي ديگران ()

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  
قالب وبلاگ